ترس و امید ۲

سلام به وبلاگ ترس و امید خوش آمدید...

ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمیت...

هـرگـز نـمـازت را تـرک مـکـن!

مـیـلیـون هـا نـفـر زیـر خـاک ،

بـزرگ تـریـن آرزویـشـان بـازگـشت بــه دنـیـاست

تـا سجـده کـنـنـد ... ولـو یـک سـجـده !

×کپی مطالب با ذکر صلوات آزاد است...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز،

بر منبر رود و پند گوید....

پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود.

مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما که مى داند

امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسى برنخاست.

گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!

باز کسى برنخاست.

گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز

آماده نیستید!

  • منتظر تنها

دکتر حاج حسن توکلی نقل می کند: 

روزی من از مطب دندان سازی خود حرکت کردم که جـایی بـروم.

سوار ماشین شدم . میدان فردوسی یا پیش تر از آن ماشین نگه 

داشت. جــمـعی آمـدند بـــالا. سـپـس دیــدم رانــنــده زن است.

نگاه کردم دیـدم هـمـه زن هستند! همه یک شکـل و یـک لباس.

دیدم بغل دستم هم زن است!

خودم را جمع کردم و فکر کردم اشتباهی سوار شده ام.

این اتوبوس کارمندان است. اتـوبوس نـگـه داشـت و خانمی پیاده

شد. همه مرد شدند با اینکه بنا نداشتم پیش شــیــخ رجـبـعلی

خیاط بروم ولی از ماشین که پیاده شدم رفتم پیش مرحوم شیخ.

قبل از اینکه من حرفی بزنم شیخ فرمود: 

دیدی هـمــه ی مردها زن شده بودند!

چون آن مردها به آن زن توجه داشتند!

بعد گفت: وقـت مـردن هـر کـس به هر چه توجه دارد همان جلوی

چشمش مجسم می شـود ولی محبت امـیـر المومنین (ع) باعث

نجات می شود.

چقدر خـوب اسـت که انـسـان محو جمال خـدا شـود تا ببیند آنچه

دیگران نمی بینند و بشنود آنچه دیگران نمی شنوند.


  • منتظر تنها